<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>طرفداران فانتزی :: انجمن</title>
    <link>http://www.fantasyfans.org/</link>
    <description>مرجع هواداران فانتزی ، علمی تخیلی و ژانر وحشت :: ماژول انجمن های برنامه مدیریت محتوای زوپس</description>
    <lastBuildDate>Sun, 05 Feb 2012 23:06:34 -0000</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss/</docs>
    <generator>CBB 3.08</generator>
    <category>انجمن ها</category>
    <managingEditor>info@fantasyfans.org</managingEditor>
    <webMaster>info@fantasyfans.org</webMaster>
    <language>fa</language>
        <image>
      <title>طرفداران فانتزی :: انجمن</title>
      <url>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/images/xoopsbb_slogo.png</url>
      <link>http://www.fantasyfans.org/</link>
      <width>92</width>
      <height>52</height>
    </image>
            <item>
      <title>پاسخ به: گروه اينكلينز [توسط Lisbeth-salander]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1361&amp;forum=47</link>
      <description>انجمن فانتزی نویسان ایران:: گروه اينكلينز&lt;br /&gt;
دوستان عزیز:&lt;br /&gt;داستان نویسی حرفه ای یک فرایند زوری نیست و اصولا هنر تمایلیه که بطور طبیعی در بشر به وجود میاد و عقایدش هدایتش می کنن.&lt;br /&gt;اینکه ما فقر رشد فرهنگی داریم و چه و چه دلایل فراوان داره.شما نمیتونی زور بگی ای فلانی شخصیت داستانت باید فلان جور و بهمان جور باشه.شما می تونی جلوی تفکرتو بگیری؟اصولا من فکر می کنم برتری سبک فانتزی در بدون مرز بودنشه.واقعت و تخیل در هم می امیزن.هنر بی مرزه و نمیشه گفت باید چجوری باشه.درش عقاید مختلف و اکثرا مخالف وجود داره.بقای هنر در مخالفت و تفاوته.&lt;br /&gt;کسی ماشه رو نذاشت رو شقیقه استاد تالکین و بهش گفت بنویس.ایشون خودشون دنیایی رو خلق گردن و این تفاوت اونقدر دلنشین و متفاوت بود که تا الان داره ازش تقلید میشه(یکم با دید باز به فانتزی نگاه کنید همه اثار متاثر از اثار ایشونن).&lt;br /&gt;وطن پرستی و داشتن حافظه تاریخی یک علامت مثبت بزرگ بر روی بقای ملتیه.بطور مثال انگلستان که بعد از جنگ جهانی تکه تکه شده بود الان چجوری یکی از پیشرفته ترین کشور های دنیاست؟خیلی راحت با اعتماد به نفس تر و خود باور تر از مردم انگستان به جرئت میشه گفت جای دیگه ای نیست.نمونش رو در ایران هم داریم و شهر هایی که نسبت به بقیه شهر ها پیشرفته ترن نوعی خود باوری و احترام و عزت نفس دارن.&lt;br /&gt;تحقیق درباره تاریخ ایران علاقه میخواد.بطور مقال منی که با درس شیمی روابط جالبی ندارم ازم انتظار نمیره که برم المپیاد شیمی شرکت کنم و یا کتاباعی اضافی در موردش بخونم.اما اگه بدونم بقام به شیمی بستگی داره و اگه من این کار رو نکنم ممکنه عنصری رو از دست بدم ممکنه بهش نزدیکی و یا حتی علاقه پیدا کنم.&lt;br /&gt;اما من فکر می کنم محدودیت قائل شدن برای محتوا و نحوه تفکر برای هنر سم کامل و اثر بخشیه.چیزی که مهمه اینه که شما در اثر خودت حرف جدیدی بزنی و یا حد اقل حرفت کلیشه ای نباشه.&lt;br /&gt;+کلیشه به معنای چیزی که در زمان خاصی معنا میگیره و به معنای ساده تر چیزی که مده.بطور مثال این موج رومانس نویسی در ایران که یه موضوع بیشتر نداره و رویش یه چیز بیشتر نیست کلیشست.</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 21:25:16 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1361&amp;forum=47</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: بهترین ناظر - دوره چهارم - زمستان 1390 [توسط roxana.fantasy]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2471&amp;forum=3</link>
      <description>انتخابات سایت:: بهترین ناظر - دوره چهارم - زمستان 1390&lt;br /&gt;
خب فکر کنم گند زدم!! دلیلم برای انتخاب اند اف فونیکس این بود که ایشون با اوجه به اینکه کم به سایت میان ولی برنامه ریزیشون خوبه و منظم هستن.</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 20:08:53 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2471&amp;forum=3</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: آينده ي بچه هاي بدشانس [توسط MissY.KitKaT]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2501&amp;forum=25</link>
      <description>لمونی اسنیکت:: آينده ي بچه هاي بدشانس&lt;br /&gt;
1.آيا بودلرهاوبئاتريس به وي.اف.دي.ملحق شدند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والا گفته شده کشتیشون غرق شده تو راه برگشت ! فکر نکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2.سرنوشت انشعاب چي شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امممم همونجوری موند و هیچ وقت درست نشد؟؟!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.آن شكردان به كجارفت وبه نظرشمارازآن چه بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توش اون قارچه بود دیگه ! یه کلاغه قورتش داد بعد ترکید :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4.عاقبت بئاتريس چي شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگ شد با بچه ی کلاوس ازدواج کرد !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5.عاقبت بودلرهاچي شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ویولت وقتی داشت اختراع میکرد اسلحه تو صورتش ترکید&lt;br /&gt;کلاوس کتاباش افتادن رو سرش مرد&lt;br /&gt;سانی به شغل شریف سنگ تراشی روی آورد :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه ی این سوالایی که پرسیدین توی کتاب (( نامه های بئاتریس )) که تو ایران ترجمه نشده ظاهرا گفته شده&lt;br /&gt;مرسی</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 19:41:28 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2501&amp;forum=25</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: آثار رولد دال [توسط MissY.KitKaT]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2463&amp;forum=27</link>
      <description>آثار عمومی:: آثار رولد دال&lt;br /&gt;
-از کدام آثار رولد دال خواندید؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 تا چارلی جون و داروی شگفت انگیز جرج و بدجنس ها و غول بزرگ مهربون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2-فیلم یا انیمیشن کدام ها را دیدید؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فقط چـــارلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-چطوری با رولد دال یا با چه کتابی با رولد دال آشنا شدید؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفته بودم کتابخونه سر کوچه :دی ولی از قبل دنبال کتاب چارلی بودم چون فیلمشو زودتر دیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-بهترین کتاب رولد دال از نظر شما؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چارلی قویترینش بود ! من عاشق آقای وانکا ام !!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5-کسل کننده ترین اثر رولد دال از نظر شما؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بدجنسها ! فکر کنم اصلا کاملم نخوندمش !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6-نقد کلی داستان های رولد دال؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعضیاش قوی بعضیاش ضعیف تعادل نداره بین آثارش &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #00CC00;&quot;&gt;سلام!&lt;br /&gt;متاسفانه پست شما مغایر با قوانین سایت و به اصطلاح اسپم و تک خطی است البته اسپم که نیست در حقیقت پست شما تک خطیه اگه لطف کنید بیشتر توضیح بدید من متشکر میشم.&lt;br /&gt;ممنون.&lt;br /&gt;پوآرو&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 19:33:41 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2463&amp;forum=27</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: بد ترین کتاب آر.ال.استاین [توسط MissY.KitKaT]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2267&amp;forum=21</link>
      <description>آر ال استاین:: بد ترین کتاب آر.ال.استاین&lt;br /&gt;
ساحل جان از اونجایی که رسما خودتو کشتی مردمو بکشونی اینجا من بهت لــــطف میکنم نظر میدم :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنج تا از بد ترین کتاب های آر.ال.استاین رو به ترتیب نام ببرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.جوجه جوجه 2.نام من اهریمن 3. روح در آینه 4.چرا از زنبورها میترسم 5.مدرسه شبح زده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2:چرا به نظرتون این کتاب هابیخود و افتضاح بودن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1.آخه به فکر کدوم انیشتنی میرسه که شاید یه روز به خاطر آروغ زدن به خوک تبدیل شه؟!&lt;br /&gt;2.اهم (صدام در نمیاد!)&lt;br /&gt;3.وایییییییییی ترسیدم اینقدر ! نه آخه آینه؟! آیـــــنه؟!&lt;br /&gt;4.اینو فکر کنم وقتی تو دستشویی بوده نوشته :-&amp;quot;&lt;br /&gt;5.کلــــــــــــــــــــــــــــــــــیشه ای !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3:آیا به نظر شما بخش عمده ی کتابهای آر.ال.استاینو همین کتابا تشکیل می دن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخیر کل کتاباش در برابر اینا غولن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4: چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون چـ چسبیده به ـرا ! من الان چی بگم خو ساحل؟ :دی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5:آیا شده تا حالا با خوندن یکی از کتابای آر.ال.استاین احساس کنید وقتتونو تلف کردید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;والا من کتاباشو تو یه ربع تموم میکنم فکر نکنم وقت زیادی باشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6:اگه آره اسم کتابو بگید و بگید چرا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلا&amp;quot; همش چون خیلی قطرش کمه و راحت میشه حدس زد بقیه داستان چی میشه !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;7:اگه چیزی مونده شما بگید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برنج ته کشید من رفتم :دی</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 19:29:17 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2267&amp;forum=21</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: شبح یا شبح واره؟ [توسط parto]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1694&amp;forum=15</link>
      <description>دارن شان:: شبح یا شبح واره؟&lt;br /&gt;
شما طرفدار کدوم طرفید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبح؟ شبح واره؟ شبح زن یا شبح یار؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا؟ کدوم شخصیت رو بیشتر دوست دارید؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من طرف شبح ها هستم.چون به نظرم شبح زن ها و شبح یار ها خیلی بیکارن و دارن غاز میچرونن و شبح واه هاهم به خاطر اینکه آدمارو میکشن دوست ندارم.در کل خود اشباح از همه معقول ترند اما من فکر میکنم هم اشباح هم شبح واره ها خیلی سنتی عمل میکنن .باید بتونن سنت هارو کنار بزارن و مثل ادم های متمدن زندگی کنن .اینطوری طرفدارهاشون هم بیشتر میشن و آدمای بیشتری تمایل پیدا میکنن که به اونا بپیوندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تشکر</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:44:43 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=1694&amp;forum=15</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: حمله! خطر! شهر دل در معرض خطر است! [توسط وریتی]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2466&amp;forum=20</link>
      <description>قصه های پریان (Fairy Tail):: حمله! خطر! شهر دل در معرض خطر است!&lt;br /&gt;
با سلام!&lt;br /&gt;خوب بیخیال اصلا فرض میگیریم تو هم با من از در مخفی وارد شدی. خدا بگم کلاوس چی کارت نکنه! ماجرا جالب می شد اگه اون جوری که من می گفتم پیش می رفت ولی مهم نیست آهان آره پردیس جان یادم رفته بود!&lt;br /&gt;خوب حالا میریم سراغ ایفای من!&lt;br /&gt;---------------------------------------------&lt;br /&gt;لیف در را باز کرد. با قدم هایی محکم و ثابت وارد شدم. انتظار دیدن هر چیزی را داشتم به جز باردا که با حالتی نزار و رنجور روی تخت، افتاده بود . و دستانش را روی قفسه سینه اش قرار داده بود. برای لحظه ای فکر کردم که مرده. ولی وقتی حرکت آرم و یکنواخت قفسه ی سینه اش را دیدم، خیالم راحت شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما چرا؟ سرم را به طرف لیف برگرداندم و با حالتی پرسشگرانه خیره نگاهش کردم. سرش را پایین انداخت و با بغض گفت :(( اولین قربانی بیماری.)) سرم را با حالتی ناباورانه تکان دادم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و از گوشه چشم نگاهی به وایولت انداختم. صورتش از شدت خشم و سردرگمی سرخ شده بود. بعد از مدتی سرم را بالا کردم و به لیف گفتم:(( لیف! باید خصوصی با هم حرف بزنیم. یک چیزی هست که باید بهت بگم.)) او سرش را تکان داد و به نوجوان همراهش گفت :(( پاتریک! با وایولت برین پیش جاسمین. همه چی رو بهش بگین. و اون جا منتظر  ما باشین.)) بعد رو کرد به من و با دست به در دیگری که در آن سر اتاق قرار داشت و من تا کنون متوجهش نشده بودم، اشاره کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من جلو می رفتم و لیف پشت سرم می آمد. در را باز کردم. نمیدانم چرا ولی چشمانم را بستم. وقتی چشمانم را باز کردم که دست لیف را بر شانه ام احساس کردم. فضای تاریکی بود. لیف دستش را دراز کرد و مشعلی را از هیچ جا برداشت. جایی که من نمیدیدم. و بعد از گذشت چند ثانیه، همه جا روشن شد. در زیر نور لرزان مشعل به آن مکان نگاه کردم. اتاق ساده ای بود. تمام اسباب و اثاثیه اش جمعا یک میز چوبی ساده از جنس درخت راش و دو صندلی عسلی رنگ بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لیف جلو رفت. یکی از صندلی ها را بیرون کشید و رویش نشست. بعد به من اشاره کرد تا روی صندلی دوم بنشینم. نشستم. تا ان لحظه حرف زدنمان فقط با ایما و اشاره بود. تصمیمی گرفتم بیشتر از این بحث را طول ندهم و شروع به صحبت کردم:(( ببین لیف! میدونم برای باردا خیلی ناراحتی. ولی کاریش نمیشه کرد. اون گل رز و این جور چیزا هم همه حرف مفته! هیچ چیزی نمیتونه ما رو از این بیماری مصون بداره مگر یک چیزی..............))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- چرا ساکت شدی وریتی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- ببین نمیدونم تا چه حد باردا رو دوست داری لیف ولی برای این که نجاتش بدی باید تو و جاسمین و.......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- وریتی تو رو به خدا بگو برای نجات باردا چی کار کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- و من و وایولت باید با تو بیایم. یک سفری در پیش هست. و متاسفم که این خبر رو بهت میدم لیف. جک خندان نمرده!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجب و حیرت را در چشمانش می دیدم. سرش را به آرامی روی میز گذاشت و از به خاطر آوردن خاطرات ان مرد رذل بر خود لرزید. حرفم را ادامه دادم:(( اصلا جک خندان اون کسی نیتس که تو فکر می کنی. من چهره واقعیشو دیدم. و متاسفانه باید بگم، داروی شفای درد باردا و تمام مردم دل در خانه نفرت انگیز اونه.))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و از به یاد آوری خاطرات آن سرداب سرد و گزنده بر خود لرزیدم. کم کم احساس کردم که حالم بد شد. سرم را روی میز گذاشتم و دعا کردم که حالم این دفعه بد تر نشود. اما دعایم کار ساز نشد. خشونت را حس می کردم که در وجودم جان می گرفت و ریشه اش را به هر جا می پراکند. قبل از این که همه چیز تمام بشود با تمام قدرت داد زدم، لیف فرار کن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او تحت تاثیر تبدیلم قرار نگرفته بود. خدا را شکر کردم. ولی تکان هم نخورد. دندان هایش را بر هم سایید و گفت :(( من از این جا نمیرم تا نگی تو چت شده))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با زاری به او گفتم:(( لیف برو! خواهش می کنم!))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرانجام تحت تاثیرم قرار گرفت و رفت . البته گمان می کنم رفت و من برای هزارمین بار تبدیل شدم! این بهایی بود که در عوض برگرداندن پدرم به زندگی پرداخته بودم. اگر عصبی می شدم، نفرین  جک خندان ، شروع به رشد کردن و ریشه دواندن در وجودم می شد و من....... تبدیل به موجودی خونخوار و حریص می شدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی چشمانم را باز کردم. یکه خوردم. انتظار داشتم در تاریکی باشم. ولی به نظر می آمد روی تخت سفیدی خوابیده ام. صدای آرام و مهربان زنی آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- لیف! بالاخره بیدار شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زحمت سرم را چرخاندم تا زن را ببینم. یکه خوردم. او بانو شارن بود. کسی که پدرم درباره اش با من بسیار حرف زده بود. سعی کردم به احترامش بلند شوم. اما به محض این که از جایم برخاستم؛ دردی شدید ستون فقراتم را فرا گرفت و ناتوان از بلند شدن، روی تخت افتادم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای نخستین بار در عمرم، حتی توانایی بلند شدن را نیز نداشتم. همان موقع بود که لیف گفت :(( باشه وریتی! من و جاسمین تصمیم گرفتیم که به این سفر بریم. وایولت هم خودش میدونه. و اما پاتریک/ اون هم میتونه بیاد؟))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ذهنم آن پسر موقهوه ای را تجسم کردم. به نظر جسور می آمد. اما من که بودم که درباره او تصمیم بگریم. دستی به موهای سیاهم کشیدم و گفتم:(( هر چی خودت صلاح میدونی.))&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و برای اولین بار در طی این چند ماه که از زندان جک خندان آزاد شده بودم؛ طعم خوابی راحت و بی رویا را چشیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-----------------------&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میدونم مسخره شد ولی ببخشید دیگه!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تشکر وریتی (ایرن بلیکس)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:40:19 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2466&amp;forum=20</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: مقایسه کتاب های دلتورا [توسط parto]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2435&amp;forum=20</link>
      <description>قصه های پریان (Fairy Tail):: مقایسه کتاب های دلتورا&lt;br /&gt;
1 . شما از کدوم مجموعه بیشتر خوشتون اومد ؟!؟؟!مجموعه در جست و جوی دلتورا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2. تو اون مجموعه از کدوم کتابش بیشتر خوشتون اومد !؟! . شن های روان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3.بهترین تیکه های اون کتاب از نظر خودتون رو بنویسید !؟!راستش قسمت خاصی نداش که خوشم بیاد ولی فکر کنم همون جریان مسابقه ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4 . توی اون کتاب کدام شخصیت کارش رو بهتر انجام داد !؟مسلما جاسمین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;5 . به این کل مجموعه از 20 چه نمره ای می دهید !؟! خوب یه جور ماجرای جدیدی بود فکر کنم 18.5 حقش باشه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;6 . و همینطور به تاپیک من !؟!؟!200000000&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و یه سوال همینجوری هم این وسط بپرسم :&lt;br /&gt;شما از اسم کدام اژدهای دلتورا بیشتر خوشتان می آید ؟!؟؟ این یکی رو نمیدونم کلا واسم فرقی نداره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;color: #CC3333;&quot;&gt;دوست عزیز پرتو جان!&lt;br /&gt;من منظورم از پست تک خطی نزن این نبود که بر بگرد هر کدوم که سئوالاش بیشتره رو انتخاب کن. بیا برای هر سئوال پیام یک نیم خطی بزن برای هرکدوم توضیح بده عزیزم! متاسفانه این اولین اخطاریه که از من میگیری. و باید بگم که دفعه های بعدی پستت پاک میشه. و یک چیز دیگه خیلی ممنونم که تو انجمن پست دادی!&lt;br /&gt;با تشکر وریتی (ملکه اصوات)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:19:04 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2435&amp;forum=20</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: چرا فیمور، اسپاین، وین، آرتری...؟ [توسط beci]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2309&amp;forum=15</link>
      <description>دارن شان:: چرا فیمور، اسپاین، وین، آرتری...؟&lt;br /&gt;
&lt;span style=&quot;color: #CC6600;&quot;&gt;&lt;strong&gt;کلا میدونی؟دارن شان تو داستاناش زیاد به اعضای بدن گیر داده.مثلا موقع توصیف شیطاناش همش به دستاش سرش موهاش و غیره میپردازد!&lt;br /&gt;به نظر منم دلیلش همینه.این که خواسته در واقع یه اسمی داشته باشن که مربوط به اعضای بدن باشن!&lt;br /&gt;شاید هم خواسته بگه این شریان لرد لاسه اون یکی ران لد لاسه!هه!این چرت شد!&lt;br /&gt;اونی که همیشه میگن یارو دست راست رئیسشه و اینا به ذهنم رسید چرت و پرت بلغور کردم.ولی همون اولی دیگه.گفته دل و روده بذارم تکراری میشه.خواسته ران و این جور چیزا بذاره.ولی منم قبلا به این نکته پی برده بودم که چیزی حالیم نشد در اثر فک کردن.&lt;br /&gt;فقط این که یه بار تو یه کارتون یه شخصیتی بود سبز رنگ کلش گنده و بچه بود.اسمش اونم آرتری بود.خیلی برام سوال شد!واقعا چرااااااااااا؟&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:16:34 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2309&amp;forum=15</guid>
    </item>
        <item>
      <title>پاسخ به: فعالترین عضو - دوره چهارم - زمستان 1390 [توسط roxana.fantasy]</title>
      <link>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2467&amp;forum=3</link>
      <description>انتخابات سایت:: فعالترین عضو - دوره چهارم - زمستان 1390&lt;br /&gt;
تابستون به امید این نظرسنجی خودمونو خفه کردیم با فعالیت بعد که ول کردیم گزاشتنش:))&lt;br /&gt;خب سدریک سابق (!!) به نظرم فعالیتش زیاده که گاهی هم کار دست خودش میده:-&amp;quot; هرجابی نظر بزارید هم سریعا میاد نظر میزاره:-&amp;quot; همه پستاشم طولانی با مضامین متفاوت:-&amp;quot;&lt;br /&gt;رای من: لمونی.اسنیکت</description>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 18:06:25 -0000</pubDate>
      <guid>http://www.fantasyfans.org/modules/newbb/viewtopic.php?topic_id=2467&amp;forum=3</guid>
    </item>
      </channel>
</rss>
