مقالات
-
شاخه ها: داستان کوتاهروزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟" -
شاخه ها: داستان کوتاهبا تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
« امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
با عشق، خدا» -
شاخه ها: داستان کوتاهامروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا ...
-
شاخه ها: عمومیApple
میوه مورد علاقه استیو جابز مؤسس و بنیانگذار شرکت اپل، سیب بود و بنابراین اسم شرکتش را نیز اپل (به معنی سیب ) گذاشت. -
شاخه ها: داستان کوتاهمردی سن بالا برای جمعی سخن رانی می کرد لطیفه ای برای حضار تعریف کرد که همه دیوانه وار خندیدند .بعد از لحظه ای همان لطیفه را تکرار کرد و تعداد ...
-
شاخه ها: داستان کوتاهمِی فروشی ای در کنار یک کلیسا بود ...
-
شاخه ها: داستان کوتاهسال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به....
-
شاخه ها: داستان کوتاهپسرك پريد لبهی جوی آب و سعي كرد تعادلش را حفظ كند و شروع كرد به راهرفتن. دخترك اما لبهی ديگر جوی آب را انتخاب كرد؛
-
شاخه ها: داستان کوتاهمادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود ...
-
شاخه ها: داستان کوتاهیک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمیگشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده بود ...
ورود