مرجع هواداران فانتزی ، علمی تخیلی و ژانر وحشت
طرفداران فانتزی
ورود
شناسه‌ی کاربری:

رمزعبور:

ورود خودکار



گذرواژه را فراموش کرده‌اید؟

عضو شوید
منوی اصلی
افراد آنلاین
33 کاربر آن‌لاين است (4 کاربر در حال مشاهده‌ی سایت مقالات)

عضو: 2
مهمان: 31

marjanodarya, پرشیا, ادامه...
مقالات سایت
به بخش مقالات سایت طرفداران فانتزی خوش آمدید !
برای خواندن مقالات سایت ابتدا می بایست شاخه ی اصلی مورد نظر خود را انتخاب کنید و در آن شاخه مقالات را جستجو کنید . لطفاً توجه داشته باشید که تمامی مقالات قرار گرفته در این بخش توسط اعضای سایت نوشته یا ارسال شده اند و آن تعدادی که از مکان های دیگر گرفته شده همراه با ذکر منبع می باشند .
شما نیز می توانید برای ارسال مقالات خود در این بخش از اینجا اقدام کنید . پس از ارسال مقاله باید منتظر باشید تا مقاله مورد نظر توسط مدیران سایت تایید شده و در سایت قرار گیرد . مقالاتی که طبق قوانین سایت نباشند و مقالات بدون منبع در این بخش قرار نخواهند گرفت .
مقالات :: بایگانی

بایگانی: 2012

2011
بایگانی ادامه...
ماهیانه

شاخه ها



مقالات ادامه...
  1. قصه غلام و ارباب
  2. اثر
    یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
    در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
    مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
    خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...
  3. جایزه
    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
  4. این یک داستان کاملا واقعی است
    دختر کوچولو بعد از برگشتن از مدرسه،تمام عصر را به مرتب کردن....
  5. اسم شرکت های مهم کامپیوتری چگونه انتخاب شد ?!
    Apple

    میوه مورد علاقه استیو جابز مؤسس و بنیانگذار شرکت اپل، سیب بود و بنابراین اسم شرکتش را نیز اپل (به معنی سیب ) گذاشت.
  6. نیت
    مدت ها پیش کشاورز فقیری برای پیداکردن غذا یا شکاری به دل جنگل رفت .هنوز مسیر زیادی را طی نکرده بود که صدای فریاد کمکی به گوشش رسید.او صدا را دنبال کرد تا به منبع آن رسید و دید که پسر بچه ای در باتلاقی افتاد و آهسته و آرام به سمت پایین می رود .آن پسربچه به شدت وحشت زده بود و با چشمانش به کشاورز التماس می کرد تا جانش را نجات دهد.کشاورز با هزار بدبختی با به خطر انداختن جان خودش بالاخره موفق شد پسرک را از مرگ حتمی و تدریجی نجات دهد و او را از باتلاق بیرون بکشد....
  7. برادر
    شخصی به نام پل یک دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت کرده بود" شب عید هنگامی که پل از اداره اش بیرون امد متوجه پسر بچه شیطانی شد که دور و بر ماشین نو و براقش قدم میزند و ان راتحسین می کرد"پل نزدیک ماشین که رسید پسر پرسید:این ماشین مال شماست" اقا؟ پل سرش را به علامت تائید تکان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است.پسر متعجب شد وگفت:منظورتان این است که برادرتان این ماشین را همین جوری "بدون اینکه دیناری بابت ان پرداخت کنید"به شما داده است؟ اخ جون " ای کاش...؟
  8. عشق تاریخ مصرف دارد؟
  9. ملاقات ما انسان ها با خدا
    با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:
    « امیلی عزیز،
    عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.
    با عشق، خدا»
  10. بخت بیدار
    روزی روزگاری نه در زمان های دور، در همین حوالی مردی زندگی می كرد كه همیشه از زندگی خود گله مند بود و ادعا میكرد "بخت با من یار نیست" و تا وقتی بخت من خواب است زندگی من بهبود نمی یابد.
    پیر خردمندی وی را پند داد تا برای بیدار كردن بخت خود به فلان كشور نزد جادوگری توانا برود.
    او رفت و رفت تا در جنگلی سرسبز به گرگی رسید. گرگ پرسید: "ای مرد كجا می روی؟"
جستجو
آخرین مقالات
در سالی که قحطی بیداد کرده بود و مردم همه زانوی غم به بغل گرفته بودند مرد عارفی از کوچه ای می گذشت.غلامی را دید که بسیار شادمان و خوش حال است ...
یکشنبه بود و طبق معمول هر هفته رزی ، خانم نسبتا مسن محله ، داشت از کلیسا برمیگشت …
در همین حال نوه اش از راه رسید و با کنایه بهش گفت :
مامان بزرگ ، تو مراسم امروز ، پدر روحانی براتون چی موعظه کرد ؟!
خانم پیر مدتی فکر کرد و سرش رو تکون داد و گفت :...
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید.
دختر کوچولو بعد از برگشتن از مدرسه،تمام عصر را به مرتب کردن....
Copyright © 2008-2012 Fantasy Fans® All Rights Reserved